نوشته های علی پورهاشمی

فرزند پائیز

پسر ایرانم
دلشکسته این سرزمین
گندم وجودم در دورانی قد کشید که هیچ ندیدم
جز ستم...غم...نان...دین گریزی... بی عدالتی
برای بقاء باید درخفاء بمانم نمی دانم تا کی اما این نیز بگذرد
خواهان برابری..، برداری..، وآزادیم
از بازیچه قراردادن دین خسته ام
از تمرکز اجباری قدرت خسته ام
بیزارم از دورنگی و خواهان تحولم و معتقدم به جدایی دین از سیاست
دمکراتم و پایبند به ارزش های الهی

و شعار من زنده باد مخالف من و دعای من برای شماصبوری است

علی پورهاشمی بهار ۸۷

روز وفات مادر بزرگ

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۴۷ ق.ظ
قسم به سالش
قسم به ماه هایش
قسم به هفته هایش
قسم به روز هایش
قسم به ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هایش
داغ بهمن اش جانم را به آتش کشید...

پی نوشت :زمانی که من از ریکاوری اتاق عمل اومدم.بیرون و به بخشicu منتقل شدم،مادر بزرگم در بیمارستان ساری بستری بود.به گفته اقوام آخرین جمله اش رو تخت بیمارستان این بود:خدایا من عمر خودم را کردم،علی جوان هست
عمر من را بگیر به علی بده
وقتی من بهوش  اومدم مادر بزرگ رفت...پیش خدا برای تشکر..،و من دو هفته بعد از عمل ام فهمیدم که مادر بزرگ عزیز فوت کرده اند...که  داغش از سختی عمل بیشتر بود.
من بهش قول داده بودم که خوب بشم برم ساری پیش اش...ولی نیست رفته بود.پیش خدا
انشاالله دیدار ما آن دنیا...من هنوز باورم نشده...و هنوز سر مزارش نرفتم.
روح همه مادر بزرگ ها شاد.
امروز سالگرد وفات شان هست...
الهی با حضرت زهرا محشور بشوند.

رحمه الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات
۹۵/۱۱/۱۹
علی پورهاشمی